خیال‌بندی موسیقی در غزلیات شمس

روزی مردی به علاقه‌ی مولوی در موسیقی خرده گرفت، علاقه‌ای که بی شک  با معیارهای دیانت رسمی قابل توجیه نبود، اما مولوی پاسخ داد: “آواز رباب، صریر باب بهشت است که ما می‌شنویم”. منکری گفت: ما نیز همان می‌شنویم که مولانا. چون است که چنان گرم نمی‌شویم که مولانا. خدمت مولوی فرمود: … “آنچه ما می‌شنویم آواز باز شدن در است و آنچه او می‌شنود آواز فراز شدن”.

موسیقی، در نظر مولوی، پدیده ای آسمانی بود، بیهوده نیست که او عشق را خانه‌ای توصیف می‌کند که در و بامش همه از موسیقی و نغمه و شعر است. از نخستین لحظه‌ای که عشق شمس‌الدین او را از دانش کسبی دور ساخت  در مقابل، به دلش «شعر و غزل و دوبیتی آموخته شد» و موسیقی در تمامی آثار او رخنه کرد.

این خانه که پیوسته در او بانگ و چغانه ست  ؟

از خواجه بپرسید  که این خانه  چه  خانه ست

موسیقی‌دانان مسلمان،  با «نی» آشنایی داشته‌اند؛ نی از کهن‌ترین آلات موسیقی است که بشر به کار برده است. یونانیان باستان از نوای غم‌انگیز فلوت فریجی، سخن گفته‌اند و با نقش این ساز و همین‌طور با معالجه‌ی امراض دماغی به وسیله‌ی موسیقی (موزیکوتراپی = موسیقی درمانی) مطلع بوده اند که این سرمایه علمی به مردم مسلمان  انتقال یافته و به ارث رسید: تیمارستان شفاییه دیو ریجی که در نخستین سال اقامت مولوی در قونیه 625  ق/ 1228 م  پایان یافت، طشت حیرت‌انگیزی دارد که از صدای فرو چکیدن قطرات آب بر آن طشت در معالجه‌ی امراض دماغی استفاده می‌کرده‌اند.

جلا‌ل‌الدین یقیناً از اثر روانی موسیقی و از نقش نی که در این آیین مقدس نواخته می‌شده، معرفت داشته است. در هر حال سنت‌های آناتولی ممکن است که عشق او به نوای شکوه‌گر نی را تقویت کرده باشد. یادآور می‌شویم که نی را می‌توان به اندازه‌های متفاوت برید، از نی ساده‌ی کوچک (شبیه نی هشت سوراخ) گرفته تا بزرگ‌تر از آن که نی منصوری است (که نامش به منصور حلاج اشارت دارد) و تا نوع کلان آن که شاه نی باشد.

نی، تمثیلی دلخواه برای توصیف جان  در دسترس مولوی قرار می‌دهد، این نی آن‌گاه می‌تواند سخن گوید که لبان معشوق آن را بنوازد و دم خداوندگار روحانی، آن را به گفتار آورد.

این اندیشه را پیش از او سنایی بیان کرده است. آدمی، آن‌گاه که از سرزمین ازلی خود، مانند نی از نیستان بریده شد، از فراق همچون نی به نوا درمی‌آید و اسرار عشق و اشتیاق را باز می‌گوید.

مولوی اغلب خود را از درد فراق چون نی، نالان از سودای عشق می‌بیند و الهامی را که به واسطه‌ی شمس به دل تهی او، همچون نفس «نایی» وارد می‌شود، احساس می‌کند.

نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش

ما را حجاب دیده و دیدار آگهی

آیا نای «نه چشم» یا ده چشم خود را از بهر آن نمی‌گشاید که دوست را نظاره کند؟ مولوی در ابیاتی مکرر، به نیروی از خود بیخود کننده‌ی نی اشارت می‌کند که با دست و پای بریده، دست و پای «خلق» را از آن می‌ستاند، یعنی عقل را از آن می‌رباید.

نی تن به درد داده است، سرش را بریده‌اند ـ دقیقاً مثل سر قلم نی ـ از این‌رو، این هر دو، واسطه‌ی رساندن خبری از معشوق‌اند، یکی به نواخوانی و آن دیگر به نگارش.

به همین گونه، نی با نیشکر پیوند می‌یابد، این هر دو از شیرینی دوست سرشارند؛ هر دو، در نیستان یا در کشتزار، در آرزوی لب معشوق رقصان‌اند.

هر کسی، از شکوه‌ی نی که از داستان اشتیاق ازلی حکایت می‌کند، از خود بیخود می‌شود:

آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن

صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

مولوی این بیت را با اشاره به دو زوج از مشهورترین عشق‌ورزان اشعار اسلامی بیان کرده است. شارحان بعدی این آلت موسیقی را نمایه‌ی انسان کامل دانسته‌اند که خلق را از حالت اصلی و قدیم خود با خبر می‌سازد و عظمت و زیبایی منزل ابدی آن‌ها را به یادشان می‌آورد، آن‌چنان که آن‌ها با فرا یاد آوردن سعادت‌ گذشته‌ی خود با ترانه‌های شکوه‌آمیز او همراه می‌گردند و از این خاک فراق به دور برده می‌شوند، زیرا ناله‌ی نی آتش به جهان در می‌زند؛ می‌توان مسلم دانست که تصویر نیستان مشتعل در شکل‌بندی این همانندی‌ها نقش داشته است.

ما نیستانیم و عشقش آتشی است

منتظر کان آتش اندر نی رسد

آتشی که از نی بیمار عشق یا از قلم نی سرمست برمی‌خیزد تمامی عالم را در برمی‌گیرد و هیچ‌چیز را آتش نگرفته بر جای نمی‌گذارد. این اندیشه بعدها، به خصوص در اشعار شاعران هند از مضامین معیار گردید.

 

سرنا

مولوی، گاهی برای سازهای بادی جنبه‌ی خاصی قایل می‌شود  و از سرنا نام می‌برد که نوعی ترومپت یا کلاریون است و مانند نی تنها زمانی که با لبان یار جفت گردد، سخن می‌گوید و نغمه می‌سراید

چو سرنای  تو نه چشم از برای انتظار لب

چو آن لب را نمیبینی در آن پرده چه زاری تو؟

یا نه چشم در انتظار این لبان است که به او حیات می‌بخشد؛ اگر در انتظار لب نباشد، در این پرده یا در این پرده‌ی موسیقی، معنایی و شکایتی نیست (جناس معمول پرده که دو معنا دارد). این ساز ـ که ظاهراً اغلب به دست نوازندگان دوره‌گرد، لولیان نواخته می‌شد ـ این کلام الهی را به مولوی یادآوری می‌کند: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي». سرنا چون آدمی است که می‌کوشد نغمه‌ی عشق ازلی را مکرر سازد.

 

رباب

همان‌گونه که سازهای بادی تنها زمانی زنده هستند که دم معشوق با آن‌ها جفت گردد، رباب، این ساز کوچک چهار سیمی، تنها زمانی می‌تواند آوایی از خود برون دهد که نوازنده‌ی آن را روی سینه‌ی خود بنهد و با کمان بر او بکشد و با او جفت شود؛ از این‌رو، این ساز، در زبان شاعری پارسی، به صورت تشبیه مطلوبی درمی‌آید از دل و دماغ آدمی.

از این نظر، نام این ساز اغلب در کنار نی آورده می‌شود. مولوی با اشارت به روند الهام، شکوه می‌کند:

هشیار ز من فسانه ناید

مانند رباب بی‌کمانه

زیرا:

جمله سؤال و جواب زوست، منم چون رباب

می‌زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال

رگ‌های عاشق به آسانی می‌تواند به سیم‌های رباب مانند شود (عطار با همانند ساختن این ساز به استخوان‌های خشکیده و با همانند کردن رگ‌های عاشق به سیم‌های رباب این تشبیه را به کار برده است). همین که دست معشوق بر عاشق رسد، همچون رباب مرتعش می‌گردد. رباب که نوازنده برای درست کوک کردن آن، گوشش را می‌پیچاند، هم‌چنین، می‌تواند دل را تجسم بخشد:

ور گوش رباب دل بپیچی

در گفت آیم که تن تنن تن

برای شنونده‌ی غربی، دراین وادی، دشوار است که نوای رباب را درک کند و ارج گذارد، اما این نوا در ارکستر مولوی نوای مشخصی است، زیرا:

رباب قوت ضمیر است و ساقی الباب

می‌دانیم که مولوی به‌خصوص به رباب علاقه‌مند بود، ربابی که فقیهان خشک دین آن را تحریم کرده بودند. نام ابوبکر ربابی، نه تنها در مأخذ، بلکه در اشعار مولوی نیز آمده است و نباید فراموش کرد که کلمه‌ی رباب با کباب (تشبیه متداول برای دل عاشق) و با شراب، به آسانی قافیه می‌سازد و بنابراین، در هر کجا که انجمن جشن و سرور توصیف شده، به کار رفته است.

 

چنگ

چنگ، چنگ کوچک، اغلب با نی پیوند یافته، هم‌چون نشانه‌ای از وصال تنگاتنگ، دقیقاً نقش رباب را بازی می‌کند: چنگ، با پشت خمیده‌اش، تکیه بر کنار معشوق می‌زند و انگشتان او (یا زخمه‌ی درد عشق) او را می‌نوازد و به این ترتیب، روز و شب، نغمه‌های دلکش می‌سازد.

ای در کنار لطف تو من هم‌چو چنگی با نوا

آهسته‌تر زن زخمه‌ها تا نگسلانی تار من

بدین‌‌سان مولوی به ابیات آهنگین نغمه می‌سراید.

ناله‌ی هر تار ـ خواه تار چنگ یا تار قانون ـ در فرمان معشوق است؛ این اوست که ناله‌ی چنگ را که عاشق آموخته است تا آن را در عشق او بنوازد، سبب می‌شود؛ چنگ، هم‌چنین ساز زهره است، ستاره‌ی زهره که هنوز هم در خیال‌بندی شاعرانه، صفت بارز عشق پُر جذبه‌ی خدایی را در خود دارد و به این لحاظ، سبب فرو افتادن هاروت و ماروت فرشته گردیده بود؛ نوای چنگ زهره در آسمان می‌پیچد.

 

دف

سازی بادی و زهی، کم و بیش، با دست نوازنده نوازش می‌شوند، اما سازهای ضربه‌ای باید که کوبه‌های او را تحمل کنند.

چو دف تسلیم کردم روی خود را

بزن سیلی و رویم را قفا کن

شاعر از ضربات هجران مانند دف شده، پشتش هم‌چون چنبره‌ی دف خمیده گشته است. پس چرا دوست، دل چون دف او را بر دست‌های خود نمی‌دارد و آن را نمی‌نوازد؟

با این حال ضربات سخت مطرب به تکامل آن می‌افزاید، چنان‌که جلال‌الدین به خداوند التماس می‌کند که به مطربان انگبین و برای ضربه نواختن به آنان دو دست آهنین عطا فرماید. مولوی حالت دیگری از خیال‌بندی را به کار می‌برد و نیز از دف حکمت سخن می‌گوید که همه را به رقص درمی‌آورد.

طبل

طبل، سازی خبررسان است: عشق عاشقان «دو صد طبل و نفیر» دارد (زیرا که حالت آن‌ها چنین هویدا و پدیدار است) و به این ضرب‌المثل که در پرده نواختن طبل کاری بیهوده است در اشعار غنایی مولوی اغلب اشارت رفته است. طبل، ساز حکمران یعنی، ساز عشق است یا از آن‌جا که گاهی در صور خیال شعری با منصور، به معنای پیروز یا به علم پیوند می‌یابد، سازی نظامی است:

گر طبل وجودها بدرد

از کتم عدم علم برآری

طبل در مقام سازی جنگی خبر از فراق می‌دهد؛ با وجود این، طبل در مجلس شکار شاهانه به کار برده می‌شود تا باز یا شاهین را با پیغام الهی «ارجعی» فرا خواند. این پیامی است که مرغ جان دور مانده از وطن مدت‌ها در آرزوی شنیدنش، انتظار کشیده است.

طبل هم‌چنین می‌تواند به صورت تمثیلی از مردمان خودنما و پُر قیل و قال، اما تهی به کار برده شود. از عاشق خواسته می‌شود که خاموش باشد و «طبل مقالت» را نکوبد، زیرا سخن، طبلی میان تهی است. این خیال‌بندی به شکل پیوند با طبلی کوچک‌تر، یعنی دهل که صدایش را می‌توان در جشن‌ها و اعیاد شنید، حتی بیش‌تر به کار برده می‌شود. از این قرار، ابیات بسیاری سخن از «همت دهل‌زن» می‌گوید که ظاهراً در زمان جشن منظره‌ای غیرعادی نبوده است. مولانا در غزلی عجیب صدای «طبل شکر» را تقلید می‌کند:

اشکم دهل شده است از این جام دم‌به‌دم

می‌زن دهل به شکر دلالم ولم ولم

هین طبل شکر زن که می طبل یافتی

گه زیر می‌زن ای دل و گه بم و بم و بم

مولوی با اشاره به ضرب‌المثل «آواز دهل شنیدن از دور خوش است» و با پیوند دادن آن به تهی بودن گفتارهای دنیوی درمی‌یابد:

به غیر عشق آواز دهل بود

هر آوازی که در عالم شنیدم

یا جز این، تمامی دنیا دهل بزرگی است که خداوندگار آن را نواخت و اگر کسی دهل را که خیل جان‌ها را راهبری می‌کند، ترک گوید، چگونه می‌تواند راه خود را پیدا کند.

 

طنبور، بربط

ساز بم‌خوان، طنبور، همان‌گونه که در موسیقی جدید شرق به کار می‌رود، برای ایجاد صدای متن ارکستر به کار می‌رفته است. بار دیگر، پیوند با دل که به زخمه‌ی معشوق به نوا درمی‌آید، می‌تواند به آسانی برقرار شود. بربط، ساز هم‌چون عود شکم بزرگ را باید که گوشمال داد، زیرا عظیم کاهل است. نالنده و هم‌چنان بی‌خبر از نالش خود است. از موسیقار، ساز دهنی یقین، به‌ندرت نام برده می‌شود.

شمار ابیاتی که در اشعار مولوی اشارات موسیقایی را در بردارد، تقریباً نامحدود است. شاعر با زیرکی، آلات متفاوت را که تمام آن‌ها، کم و بیش، به صورت تشبیه و استعاره‌هایی برای مشاهده‌ی روحانی خود او سودمند می‌افتند، به اشعارش پیوند می‌دهد. تنها مطرب ازلی است که می‌تواند او را الهام بخشد تا نغمه بسراید و شعر بگوید.

اگر مولانا اشارات مربوط مقام‌های موسیقی [ایرانی] را که با نام‌های پُر معنای خود، در سراسر تاریخ شعر پارسی و ترکی، مضامین دلپسند جناس و ایهام‌ها را عرضه داشته است، به کار نمی‌برد، شگفت‌آور بود. تمامی اشعار او مملوست از ترکیب‌های مقام‌ها و سازها. اغلب از پرده‌ی حزن‌انگیز و سنگین عراق نام برده می‌شود: دیگر پرده‌های موسیقی باز هم، همراه با شهرها یا مناظری چون اصفهان یا حجاز می‌تواند برای نشان دادن راه دراز عاشقان به کار گرفته شود:

طبل فراق می‌زنی نای عراق می‌زنی

پرده‌ی بوسلیک را جفت حجاز می‌کنی

 

بدیهی است که پرده‌ی عشاق، مقام (حجاب) عاشقان، گوشه‌ی باب طبع مولوی، اغلب با عشق شمس‌الدین پیوند می‌یابد و:

آن‌که بر پرده‌ی عشاق دلش زنگله نیست

پرده‌ی زیر و عراقی و سپاهان چه کند

فریبندگی تمام این همانندی‌ها با معنای دوگانه‌ی کلمه‌ی «پرده» تشدید می‌شود. این کلمه هم، به معنای مقامی از موسیقی و هم به معنای حجاب است، واقعیتی که مولوی در نخستین ابیات مثنوی به آن اشاره می‌کند: پرده‌های نی، پرده‌های اندیشه‌های بشری را دریده است.

این پرده‌دری‌ها، این گشایش افق‌های نو با استفاده از موسیقی، یکی از تصورات اصلی مولوی در صور خیال موسیقایی است، تصوری که پیش‌تر در اندیشه‌های نو افلاطونی، به‌خصوص در آثار ایامبلیخوس، دیده شده است. موسیقی، خطاب ازلی روز الست را که زندگی و عشق به جان عنایت کرد، به یاد جان می‌آورد:

بانگ رسید در عدم گفت عدم: «بلی» نعم

می‌نهم آن طرف قدم تازه و سبز و شادمان

مستمع الست شد، پای دوان و مست شد

نیست بد و او هست شد لاله و بید و ضیمران

موسیقی، جان را به این لحظه بازمی‌گرداند و مولوی به طور یقین حق دارد که این اندیشه را بارها تکرار کند:

از آن آب حیات است که ما چرخ زنانیم

نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا

 

برگرفته از کتاب  شکوه شمس نوشته آن ماری شمیل ترجمه حسن لاهوتی ( تنظیم از س. نعمت اللهی)

Advertisements

پاسخ زهرا رهنورد به ادعاهای تازه اقتدارگرايان در باره وی

آيا اينقدر ضعيف شده اند که جلسه قرآن خوانی زنان دردمند را هم بر نمی تابند

کلمه :در هفته های اخير، اقتدارگرايان تهاجم وسيعی را عليه دکتر زهرا رهنورد، نويسنده واستاد دانشگاه تهران سازمان داده اند، هر چند که ريشه اين تهاجم ها به پيش از انتخابات و حتی به سالهای دورتر نيز باز می گردد، اما در هفته های اخير هم زمان با افزايش تهاجم به همراهان جنبش سبز از جمله ميرحسين موسوی و مهدی کروبی، تهاجم به رهنورد نيز وسيع تر از قبل برنامه ريزی و اجرا شده است تا جايی که اعضای فراکسيون زنان مجلس با ارسال نامه ای خطاب به رئيس قوه قضائيه، خواهان محاکمه زهرا رهنورد شدند .اين همه ی ماجرا نيست هم زمان تعدادی از سايت های اقتدارگرايان و همچنين روزنامه های وابسته به دولت، اتهامات بی سابقه و عجيب و غريبی را عليه اين نويسنده و قرآن پژوه مطرح کردند.

زهرا رهنورد در يادداشتی کوتاه، فقط به بخش کوچکی از اين تبليغات که به تازگی در يک نشريه و از زبان يک معاون سابق وزارت اطلاعات بيان شده، پاسخ گفته است و نه به همه تبليغات و تهاجم هايی که عليه وی صورت گرفته است.
به گزارش کلمه متن اين يادداشت به شرح زير است:

درادامه دروغگويی ها وتهمت افکنی های معمول باند مشکوک وا قتدار گرا در چند نشريه که با پول ملت اداره می شود، اتهام های جديدی مطرح شده است .از آنجا که به بهانه اين پرونده سازی ممکن است ظلم مضاعفی بر ديگر بندگان خدا که گروگان اينان اند تحميل شود، لازم ديدم نکاتی را جهت نشان دادن درجه سقوط اخلاقی اين باند و ابهام زدايی از مطالب پرونده سازان و دروغگويان بنويسم
حکايت آنکه يک معاون سابق اطلاعات ومشاور فعلی که خود را همه چيز دان و دانای کل مطرح کرده، در مصاحبه ای در امتداد پروژه وصل کردن جنبش سبز به بيگانگان و منافقان گفته است”زهرا رهنورد جلساتی در سه شنبه ها داشت که خانمی بنام زهرا حاتمی دبيری جلسات سه شنبه رهنورد را بعهده داشت”و سپس می افزايد اين فرد دارای سمپاتی به منافقين بوده و از خانواده های منافق است وخواهر وشوهر خواهرش منافق بوده اند.

گنه کرد در بلخ اهنگری به شوشتر زدند گردن ديگری

البته نتيجه اين صغری و کبری چيدن همانطور که مخاطب حدس می زند محاصره رهنورد توسط منافقين و سمپاتهای آنهاست ! و نتيجه آخر آنکه جنبش عظيم و ملی سبز وابسته به منافقان و بيگانگان و جنايتکاران است والخ

۱-خانم زهرا حاتمی کيست؟ تا آنجا که با حضور هر از گاه در جلسات خانواده های زندانيان سياسی متوجه شده ام، ايشان معلمی است دلسوز با تحصيلات کامپيوتر و حقوق، فردی خير و مادر شش فرزند و دارای عروس و نوه و همسر يکی از بر جسته ترين بنيان گزاران جهاد سازندگی واز مديران اشنای بر جسته کشور.

اين بانوی محترم دوماه است در زندان انفرادی به سر می برد و فرزندان و شوهر و شاگردان و دوستانش از فراق او بی تابی می کنند.ما همه اميدواريم که در زندان مشمول پروژه تواب سازی و اعتراف گيری نشده باشد.

۲-جلسه روزهای سه شنبه که اين نشريات حامی دولت از آن سخن گفته اند، چيست؟ اين جلسات سه شنبه نه متعلق به رهنورد است ونه دارای رئيس و مرئوس و دبير و سر دبير!بلکه اين جلسه به شکل يک هيئت سنتی در خانه افراد گوناگون و با حضور قرآن دوستان و خانواده های زندانيان سياسی بر گزار می شود و آنان الام و دردهای خودرا با پناه بردن به قران و زيارتنامه خوانی و رسيدگی به هم ديگر تسکين می دهند و تشفی می بخشند.

اين جلسه مثل همه هيئت های مذهبی،درش به روی همه باز است.تا آن حد باز که سربازان گمنام اطلاعات و دوستان اين مقام همه چيز دان نيز به گواهی همين مصاحبه (منتشر شده در نشريه تازه ی اقتدارگرايان) درآن ورود دارند.
من وساير خانواده های زندانيان سياسی وعلاقمندان به قرآن ، از جمله خانم حاتمی نه بصورت منظم که هر موقع فرصت داشتيم در ان شرکت می کنيم و از فضای معنوی آن بهره می بريم واز دنيای سياه و تاريکی که اطرافمان ايجاد شده به نورقران پناه می بريم.آيا قران خواندن يک عده درد مند هم از نظر آقايان جرم است که ازجلسات آن رئيس و دبيرو منافق و ضد انقلاب صيد کنند؟آيا حکومت تا اين حد ضعيف شده است که جلسه قران خوانی را برای دردمندان فرزند ازدست داده ومادران و خواهران و همسران غمگين زندانيان را نمی تواند برتابد؟

۳-سوال مقدر ديگر آن است که آيا اگر اقوام سببی و نسبی وهمسايه کسی منافق باشد آن شخص به اين دليل بايد مجرم و متهم شناخته شود و بايد عليه او پرونده سازی شود؟اگر اين منطق عموميت يابد بايد از بسيار ی از مسئولان کشوری ياد کرد که قوم و خويش های سببی و نسبی درجه اول انها منافق بوده اند و خودشان هم اکنون از مواهب جمهوری اسلامی و امکانات و تريبونها و حتی تريبون نماز جمعه بهره می برند .ايا کليد واژه منافق می تواند حلال مشکلات سياسی و اقتصادی و فرهنگی کشوربشود ؟

۴-پرونده سازی و توطئه افکنی شيوه کار بخشی از حاکميت شده است و هر روز شکلی به خود می گيرد .پس از خيال بافی در مورد فتنه مخملی و کاموايی و کتانی براندازی، امروز پرونده سازی با محور منافق سازی در دستور کار گرفته و هر روز بندگان خدا را با اين اتهام به سلابه می کشند واين سوال مقدر را ناديده می گيرند که مگر شما مديون منافقين هستيد که با تهمت و افترا جريانی که بدليل جنايات و خيانت پيش ملت مرده و منفور است را دو باره زنده می کنيد؟

۵-وسرانجام به اين مقام ناشکر امنيتی می گويم شما اگر با من و موسوی به دليل دفاع از صداقت وحقوق ملت و آرمانهای انقلاب اسلامی وآزادی خواهی و دمکراسی طلبی مساله داريد چرا به سراغ بندگان ديگر خدا می رويد و بندگان آزاده و بی پناه خدارا برای حفظ قدرت با راههای گوناگون زجر و شکنجه می دهيد.آيا سخن امام خمينی را فراموش کردهايد که “عالم محضر خداست ؟

زهرا رهنورد

گزیده ای از اشعار هوشنگ ابتهاج

سراب

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

 

نگاه آشنا

ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سراسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جوشد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست

 

درد گنگ

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

مرجان

سنگی است زیر آب
در گود شب گرفته دریای نیلگون
تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
او با سکوت خویش
از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه
هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
در گود آن کبود
سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت

 

برای روزنبرگ ها

خبر کوتاه بود
اعدامشان کنید
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود
عزیزم دخترم
آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا : این کیمیای خون انسان ها
خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی آدمکشي خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
و تاپایان راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز
تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران دگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز
نوید روز آزادی ست

ادب پارسي و دو هنر ایرانی

سایت مجذوبان نور

زبان پارسي با دو وجه فرهنگي ـ هنری با هنرهاي خوشنويسي و موسيقي درآمیخته،‌ ادب پارسی جايگاهی ویژه در موسیقی دارد و نخستين نمونه‌هاي شعر ايران از زرتشت پيامبر و سروده‌هايش به یادگار رسیده كه اين سروده‌ها به زبان اوستايي است. پارسي زباني هند و اروپايي از شاخه‌ي هند و ايراني و زير شاخه‌هاي دیگر زبان‌هاي ايراني است كه پيشينه‌اش به ايران باستان بازمي‌گردد. از ايران باستان، زبان‌هاي اوستايي، مادي، پارسي باستان و زبان سكايي و از زبان‌هاي ايراني شاخه‌ي زبان‌هاي ايران غربي، شمال‌غربي، باستان: مادي ميانه: پارتي (پهلواني اشكاني) نو: آذري، گيلكي، مازندراني، تالشي، كردي، كرمانجي، كردي سوراني، زازا ـ گوراني، سمناني، زبان‌هاي ايران مركزي، بلوچي، سيوندي پديد آمدند. در جنوب‌غربي ايران پارسي باستان ميانه: پارسي ميانه (پهلوي) نو: فارسي، لري، بختياري، لارستاني، بشاگردي، كمزاري، تاتي اران رواج دارد و در شاخه‌ي زبان‌هاي ايراني شرقي در شمال‌شرقي زبان باستاني: اوستايي، ميانه: سغدي، خوارزمي، بلخي، سكايي، غربي، آلاني، سرمتي نو: آسي، يغنابي (سغدي نو) استفاده مي‌شود و در جنوب‌شرقي ميانه زبان‌هاي سكايي، تخاري نو: پشتو، زبان‌هاي پاميري، پراچي، ارموري، منجي و يدغه به كار مي‌رود كه نخستين يافته‌هاي نوشتاري آن سنگ نبشته‌ي بيستون مربوط به سده‌ي ششم پيش از ميلاد است كه از خط ميخي براي نوشتن اين سنگ نبشته‌ها بهره مي‌بردند.

پس خط باستان همان خط ميخي و تنها خطي بوده كه به كار مي‌رفته، اما زبان فارسي نو پس از تحول و آميختگي با لهجه‌ها، گويش‌ها و زبان‌هاي خويشاوند نزديك و هم‌چنين وارد شدن واژه‌هاي جديد به‌وجود آمد و در پي تغيير و تحولات زبان، هنر خوشنويسي نیز كه ارتباطی تنگاتنگ با شعر و موسيقي ايراني دارد، رواج يافت، زيرا كتاب‌آرايي و تحولات و ابداع و ظهور خط نستعليق آيينه‌ي تمام عيار زيبايي‌شناسي ايراني است كه در هيچ كجاي جهان اسلام همتا و مانندي ندارد.

سابقه‌ي كتابت در ايرانيان تا پيش از ظهور اسلام به 1500 سال پیش بازمی‌گردد و پارس يكي از مراكز بزرگ كتابت و نگارگري بوده و تا دوران اسلامي، همواره اين سنت پا برجا مانده است. پارسيان به زبان‌های گوناگونی سخن مي‌گفتند و فارسي باستان و زبان سانسكريت نیز هر دو از لهجه‌هاي قديمي ايرانيان‌اند، از لغت فرس قديم هم دو شاخه‌ي زند يعني زبان زند اوستا و شاخه‌ي پهلوي به وجود آمد و از همين شاخه زبان فارسي كنوني برخاسته است.

پارسيان براي ثبت اطلاعات و نوشتن اسناد، خط ميخي و الفباي هجايي آرامي به‌كار مي‌بردند و كم‌كم امروز در فرهنگ زبان نوشتاري واژه‌ي «خوشنويسي» کاربرد پیدا کرد. پيشوند «خوش» نشان نيت معنوي و درونی فرد خوشنویس است که سبب سير و سلوك اهل معرفت مي‌شود. در رساله‌هاي خوشنويسي دوازده مقام در مورد حسن خط ذكر شده که همه‌ي اين‌ دوازده مقام تجليات حكمتي معنوي است كه عبارت‌اند از: 1. تعادل و توازن؛ 2. تقارن و تشابه؛ 3. صعود مجاز و نزول مجاز؛ 4. دور و سطح؛ 5. تركيب و ترصيع؛ 6. سواد و بياض؛ 7. تشرّف و تسلطّ؛ 8. قوّت و ضعف؛ 9. دانگ و تجريد؛ 10. جزء و كل؛ 11. ارسال و اتصال؛ 12. صفا و شأن كه تمام اين خصلت‌ها، هم قابل رؤيت و اين جهاني‌اند و هم مفهومي باطني دارند و هر خطي كه بر صفحه‌ي كاغذ دیده مي‌شود، هم بايد داراي دوازده خصلت باشد و هم خطاط بايد  اين ويژگي‌ها را دارا باشد.

فواصل وزن‌شناسي، جمله‌بندي، نسبت‌ها و كشش‌هايي كه در موسيقي ايراني وجود دارد، در خط نستعليق هم دیده می‌شود. بنابراين آهنگ موسيقي يك گنبد، طاق‌نما و … و يك گردش ملوديك همان احساس و انديشه و زوايا و فاصله‌ها و كشش‌هایی را دارد كه قوس‌هاي خط نستعليق

ذکر(قسمت سوم)

بسِمِ اللهَّ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

مسأله ذكر مفصّل است، در واقع اساس تكامل و سلوك سالك توجّه به ذكر است، اين است كه هر چه راجع به ذكر فكر كنيم، نه اينكه فقط حرف بزنيم، بلكه فكر كنيم، خوب است و كم گفته ايد.حرف زدن راجع به ذكر، ما را در مورد آن حر فها به فكر وامي دارد.مي فرمايد:

وَالذِّکرُ ذِکرانِ : ذِکرٌخالصٌِ بِمُوافَقَةِ الْقَلْبِ .وَذِکرٌ (صارف لک بنفي) صادِق يَنْفي ذِکرَ غَيْرِهِ کما قَالَ رَسُولُ اللهِ«ص» انالااحْصي ثَناءً عَلَيک انْتَ کما اثْنَيْتَ عَلى نَفْسِک.فَرَسُولُ اللهِ «ص»لَمْ يَجْعَلْ لذِ کرِهِ ال لَّه تعالي مِقْداراً عِنْدَ عِلْمِهِ بِحَقيقَةِ سابِقَةِ ذِ کرِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ مِنْ قَبْلِ ذِ کرِهِ لَهُ فَمَنْ دُونَه اوْلى.فَمَنْ ارادَ انْ يَذْکرَ اللَّهَ تعالي فَلْيَعْلَمْ انهَُّ ما لَمْ يَذْکرِ اللَّهُ الْعَبْدَ باِلتَّوْفيقِ لِذِکرِهِ لايَقْدِرُ الْعَبْدُعَلى ذِکرِه[2].

مي فرمايد ذكر دو نوع است ، يك ذكر خالص كه با موافقت قلب؛ يعني قلب و زبان يا قلب به تنهايي مي گويد، موافقت قلب يعني قلب همراه آن ذكر است، چه ذكر به زبان باشد چه ذكر ديگري باشد(ذكرخفي)و همه ي ذكرها مي توانند اينطور باشند.ذكر ديگري هست كه درنزد تو ذكر غير خدا را نفي مي كند.اين ذكر، ذكر صادق يا ذكر حقيقي است كه هر چيز ديگر را نفي مي كند.در مورد ذكر صادق فرموده اند هيچ يادي نيست، فقط وجود خداوند را ياد مي كند.با تمام وجود به يادش مي آيد كه خالقي دارد و در آن حالت هيچي از او نمي خواهد.محو در ياد حقّ مي شود .

مرحله ي پايين تري در ذكر حقّ وجود دارد كه شخص هنوز محونيست.هنوز تتمّه ي شخصيت و هويتش در راه سلوك وجود دارد.به اين معني كه خداوند را به يكي از اسمائش مي خواند.لغت الله از اين جهت اسم اعظم است كه حاوي تمام صفات ثبوتيه و سلبيه ي خداوند است .يعني صفاتي كه ما براي خداوند قائليم، چه ثبوتي  مثل اينكه مي گوييم عادل است، كريم است و سخي است، جبار است، عظيم است ومقتدر  چه آنهايي كه نفي صفت سلبيه اي است مثل خداوند شريك ندارد، فرزند ندارد، ابوين ندارد.اينها صفات نفي است.وقتي مي گوييم الله، اين جامع همه ي صفات است و به آن اسم اعظم مي گويند.به اين معنامي توانيم بگوييم الله اسم اعظم است ولي به هر جهت اسم است ، مسمّانيست.اسم اعظم وقتي اعظم مي شود و آن خواص را دارد كه بر مسمّاي اعظم دلالت كند.مسمّا يكي است ولي در ذهن ما درجات دارد، ولي الله اسم اعظم است.گاهي خداوند را به يكي از صفاتش مي خوانيد.كمااينكه در اخبار وارد است كه هر وقت دعايي مي كنيد و از خدا چيزي مي خواهيد، خداوند را به آن صفت خاصّش بخوانيد.وقتي از خداوند روزي مي خواهيد ، « یا رزّاق » را بخوانيد.وقتي از خداوند بر حال خودتان ترحّم مي خواهيد، خداوند را با نام«يا رحيم » بخوانيد.البته مانعي ندارد اسامي ديگر را بخوانيد، خداوند خودش بر همه چيز مسلّط است ، ولي از لحاظ نظم فكريِ خود انسان، اين طريق بايد رعايت شود .مثلاً اگروقتي روزي مي خواهيد بگوييد «يا قهّار»، از صفت قهّاري خدا نيست كه روزي مي رساند .

ذكري هم هست كه وقتي خدا را به يك صفتي مي خوانيد واقعاً عملتان و فكرتان مطابق با آن صفت باشد.وقتي خداوند را براي روزي مي خوانيد و صبح كه بلند مي شويد مي رويد به كار و كاسبي و از خداوند

روزي مي خواهيد، مي گوييد «يا رزّاق ».پس در اين حال خداوند را به صفت رزّاقي مي شناسيد و در عمل نيز بايد نشان دهيد كه خداوند رابه اين صفت مي خوانيد.آن ذكر شما مي شود.ذكرصارفٌ لک يا صادِق اين است.چنانكه اگر اهل كسب هستيد به خيال اينكه مشتري جلب كنيد، در مورد كالا دروغي بگوييد يا اگر خريدار پرسيد: كدام يك از اينها بهتر است، شما به خاطر خودتان آن جنسي را كه بيشتر مي خواهيد بفروشيد، بگوييد اين بهتر است و حال آ نكه اين طور نباشد، آن ذكر«يا رزّاق »تان هم اثر ندارد .

اين ذكر هم البته ذكر خداوند است.باز اثر دارد، ارزش دارد، منتها ذكري است كه به قولي محو نيست.ذكر كاملاً خالص نيست. یا اينكه وقتي آن ذكر را مي گوييد، وقتي به مغازه يا به كاسبي مي رويد، فكر نكني اين مغازه است كه به شما روزي مي دهد.نه! چون خدا امر كرده كاسبي كنيد، به مغازه مي رويد تا بيكار نباشيد.به اين اعتبار مي رويد ولي روزي را از خدا مي خواهيد.اينجاست كه پيغمبر فرمود.البته وقتي پيغمبر مي فرمايد، ديگر به قول مشهور:

جايي كه عقاب پر بريزد                          از پشّه ي لاغري چه خيزد

پيغمبر فرمود: نمي توانيم ثناي تو را بگوييم مگر همان طور كه خودت فرمودي .خداوند در عبارات مختلفي در آيات قرآن مي گويد جز به همان نام ها، نبايد خدا را خواند.براي اينكه نام هاي ديگر نام خدا نيست.ممكن هست ما صفتي را در خداوند احساس كنيم ولي نام خداوند همان هاست  .

اوايل سوره ي حديد مي فرمايد: هُوَالْاولُ وَ الْاخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ وَ هُوَبکِلِّ شَيْ ءٍ عَليمٌ[3] ، يا آيات آخر سوره ي حشر : هُوَ اللَّهُ الَّذي لا الهَ الَّا هُوَ الْمَلک الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتکبِّرُ[4]،اينها اسماء الهي است.ولي ما فقط آ ن طور بايد خدا را ثنا بگوييم كه خودش، خودش را معرفي كرده و ثنا گفته است.به قول سنايي در مقام عجز از ثنا گفتن خدا:

پس ثنا گفتن ز من ترك ثناست                           اين دليل هستي و هستي خطاست

خدايا من برايت چه ثنا بگويم؟ اين در واقع ترك ثنا است .يعني گويي در مقابل وجود تو، مني هستم.دارم ثنا مي گويم، اين دليل هستي است و هستي اي كه در مقابل تو ابراز كنيم، خطاست .اينجا راه باريكي است جزو خصوصياتي كه در مورد صراط مي گويند، كه آنقدر مطلب باريك و دقيق است كه بايد اين فكر را بكنيم كه وقتي ثناي خداوند رامي گوييم و از خداوند چيزي مي خواهيم ، نگوييم و احساس نكنيم كه خدايي هست، ما هم هستيم و ما از او داريم چيزي مي خواهيم .

البته در مورد حال دعا، وقتي فرمودند دعا كند، خود اين دستور وخود اين حالت، نشان دهنده ي آن است كه به ما يك هويت ، يك شخصيت مستقل داده اند كه از خدا بخواهيم.ولي در عين احساس اينكه مني هستم از خدا تقاضا مي كنم، بايد اين احساسم با اين فكر توأم باشدكه خود اين«من» را خداوند داده است.در واقع مي گوييم خدايا تو كه مراآفريدي تو خودت به من هويت دادي، اين را هم بده.احساس اينكه بازهم هر چه داريم از خداوند است .

و پيغمبر«ص» در ذكرش در مقابل خداوند هنگامي كه از بشر يادمي كند، براي خود مقداري قائل نبود.در مقابل اينكه خداوند مي فرمايد :فَاذْكُرُوني اذْكُرْكُمْ ، پيغمبر براي خودش ارزش قائل نبود .زيرا پيغمبرمي دانست كه قبل از اينكه او ذكر خدا را بگويد، خدا ذكر او را داده است  .يعني توفيق داده كه ياد خدا باشيم .

در داستان هاي پيامبران، داستان حضرت ايّوب نبي را مي دانيد.اومبتلا به همه ي گرفتاري هاي مفصّل بود.تا آنجا كه در آن خرابه افتاده وبيمار شده بود، كسالتي كه بدنش بو گرفته، كرم زده بود ، از ده بيرونش كرده بودند.فقط يكي از زن هاي حضرت كه زن بزرگواري بود با حضرت مانده بود.روزها در ده يعني در همان جايي كه ايّوب رئيس آنجا بود، كار مي كرد، رختشويي، آشپزي، هر كاري بود ، مي كرد، در واقع كلفتي مي كرد .آخر شب مزدي مي گرفت و خواروبار مي خريد مي برد با همسر بزرگوارش مي خورد.يك مرتبه كار پيدا نشد البته خود اين را هم شيطان موجب شدكه كار برايش پيدا نشد.آخر شب ديد بايد به خانه برگردد هيچ كاري نيست، پولي گيرش نيامده گرسنه است.چه كند؟ شيطان برايش به صورت انسان معمولي ظاهر شد. گفت چرا اينجا بيكاري؟ زن حضرت گفت: كار مي خواستم، امروز كاري پيدا نكردم.مي خواهم غذا بخرم.گفت تو موهاي قشنگي داري.اين موها را به من بفروش من موهايت را قيچي مي كنم بعد پولي به تو مي دهم.زن حضرت از ناچاري قبول كرد.موهاي خودش را داد و پول گرفت، غذا گرفت كه به نزد شوهرش برود .از اين طرف همان وقت شيطان رفت پيش حضرت ايّوب و گفت : چه نشستي كه زنت بدكاره شده(آن وقت ها رسم بود سر زن بدكاره را مي تراشيدند) دليلش هم اين موهاي تراشيده اوست.حضرت ايّوب قبل از اينكه تحقيق كند و منتظر شود، قسم خورد كه اگر سر زن تراشيده باشد صد تركه شلاق به او بزند.البته ما آيه اي داريم كه حادثه اي شبيه به اين در اسلام واقع شد كه خداوند فرمود : يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا انْ جاءَکمْ فاسِقٌ بنَِبَاٍ فَتَبَيَّنُوا[5]، اي مؤمنان وقتي فاسقي آمد خبري به شما داد، به حرفش گوش ندهيد، تحقيق كنيد كه در اشتباه نيفتيد .

بهرجهت حضرت ايّوب عرض كرد: خدايا فرزندانم رفتند، صبركردم، اموال و چهارپايانم رفت صبر كردم، سلامتم رفت ، مريض شدم ، صبر كردم، مرا از ده بيرون كردند ، صبركردم .در برابر اين واقعه نمي توانم صبركنم كه زنم اينطور باشد.خداوند فرمود: خيلي خوب صبركردي، درست، ولي چه كسي توفيق صبر را به تو داد؟

هم دعا از تو اجابت هم ز تو                                 ايمني از تو مهابت هم ز تو[6]

حضرت ايّوب به دهانش زد و خاك به دهانش ريخت، گفت: غلط كردم، صبرم هم از توست .نكته قابل توجّه اينكه حضرت براي ذكر خداوند كه مي كرد ارزشي قائل نبود، براي اينكه مي دانست تا خداوند يادش نكند او توفيق يادخداوند را ندارد.در متن اين كتاب مي فرمايد جايي كه پيغمبر اينطور باشد سايرين معلوم است چه بايد بكنند.پس مادامي كه خداوند به بنده توجّه نكند او توفيق پيدا نمي كند ياد خداوند كند .

يك ذكر تكويني هم هست.ذكر تكويني ، ياد آن پيمان اَلَسْتاست كه خداوند به حضرت آدم و ذرّيه او فرمود : الَسْتُ بِرَبکمْ[7] ، همه گفتند: بله، قالُوا بَلى[8].ياد آن پيمان ازلي، جزء خلقت ما است.البته ذكرتكليفي در مقابلش ذكر تكويني است.ذكر تكليفي همان عباداتي است كه انجام مي دهيم يا ذكري كه به لسان مي گوييم.ذكر تكويني با وجود ماتوأم است يعني از اركان وجود و هدايت انساني ماست.اگر فرموده اند:فَاذْ کُرُوني اذْکُرکُم، ظاهر عبارت اين است كه چون اذْکُرُوني اوّل آمده و ا ذْکُرْکُم بعد، يعني تو ياد من كن تا من ياد تو بكنم .ولي اين براي توجّه ماست .آيات ديگري هم هست كه مي فرمايد: كسي كه ذكر رحمان را فراموش كند روز قيامت كور آفريده مي شود و به خداوند عرض مي كندچرا من كورم و حال آنكه در دنيا بينا بودم؟ خداوند مي فرمايد : کذلکِ اتَتک اياتُنا فَنَسي تها وَکذلکِ الْيَوْمَ تُنْسى[9]،آيات ما آمد، تو فراموش كردي، امروز هم ما فراموشت مي كنيم.يعني آن اذْکُرْکُم را نمي كنيم .يادت نمي كنيم.نه اينكه خدا فراموش كند چون در خدا فراموشي نيست .بايد نفس خود يا دل خود را مشغول بداريم كه اگر او را به ياد خدا مشغول نكنيم، او ما را مشغول مي كند.وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِکرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرين[10]، كسي كه از ذكر رحمان برگردد و روي گردان شودشيطاني به گردنش مي آويزيم كه هميشه با هم هستند.يعني دل يا جاي رحمان است يا جاي شيطان.البته در اينجا خداوند فرموده است ، در واقع به ماتخفيف داده است، ذكر زباني را هم دستور داده تا به آن بهانه شايدكمي ما را ببخشد .

جاي ديگر مي فرمايد: اذْكُرْ رَبَّكَ كَثيراً[11]، خدا را زياد ياد كنيد .ذكر را زياد بگوييد.يا مي فرمايد وقتي كه يادت رفت برگرد، استغفار كن وياد خدا بيفت.از ما پذيرفته است كه ممكن است گاهي اوقات فراموش كنيم. ولي يَعْشُ عَنْ ذِکرِ الرَّحْمنِ ، را نه! كه در مورد كسي است كه در كمال آگاهي و شعور اعراض از ذكر رحمان كند و ياد خدا نكند، ولي اينكه فراموش كند، خداوند ارفاق كرده است .

ذكر، بطور كلّي و در اساس سلوك، همانطور كه گفتيم ، عصاي سلوك سالك است، ماشين رونده اي كه سالك در آن سوار است، ذكراست؛ ياد خداوند است.

ذكر، اعمّ از نماز است، نماز هم يك نوع ذكر است .مي فرمايد :وَ اقِمِ الصَّلاةَ لِذِکري[12]. در همان زماني كه حضرت موسي هنوز محوجمال بود، اَنا الْحَقْ شنيد و محو جواب بود كه خداوند در بياناتش فرمود :فَاسْتَمِعْ لمِا يُوحى[13] ، وَاصْطَنَعْ تک لنَِفْسي[14]، گوش بده آنچه مي گويم، من تو را براي خودم برگزيدم.نماز را به خاطر ياد من بخوان.آيه ديگر قرآن مي فرمايد: انَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنکرِ وَ لَذِکرُ اللَّهِ اکبَرُ[15]،ذكر خدا از آن هم بالاتر است.به همين جهت زن ها كه در بعضي روزها،حتّي نماز نبايد بخوانند ولي ذكر را بايد بگويند.براي اينكه در همان ايّام هم خداوند گفته اينطور، يعني به صورت نماز، ذكر مرا نگوييد .ولي نه خدا، از خدايي افتاده، نه ما از بند گي.نه ما از شمول اين آيات و آن دستورات فرار كرده ايم.اين است كه آن ذكر و آن ياد خدا هميشگي است.

 


[1] . شب جمعه، تاريخ 28 / 4/ 1380 ه . ش

[2] . مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة، ص 24

[3] . سوره حديد، آيه 3: اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.

[4] . سوره حشر، آيه 23 : اوست خداى يگانه كه هيچ خداى ديگرى جز او نيست، فرمانروا است،پاك است، عارى از هر عيب است، ايمنى بخش است، نگهبان است، پيروزمند است، با جبروت است و بزرگوار است.

[5] . سوره حجرات، آيه 6

[6] . مثنوي معنوي، دفتر دوم، بيت 694

[7] . سوره اعراف، آيه 172

[8] . سوره اعراف، آيه 172

[9] . سوره طه، آيه 126

[10] . سوره زخرف، آيه 36

[11] . سوره آ لعمران، آيه 41

[12] . سوره طه، آيه 14 : نماز را به پا دار تا ذكر من كني.

[13] . سوره طه، آيه 13

[14] . سوره طه ، آيه 41

[15] . سوره عنكبوت، آيه 45 : نماز، انسان را از زشتي و بدي دور ميكند.

قصه در قرآن‌کریم (اختصاصی مجذوبان نور)

سایت مجذوبان نوردر تعریف «قصه» آمده است: ترکیب خاصی در نقل حوادث ـ خواه واقعی و خواه خیالی ـ که در خلال آن شخصیت‌ها رشد می‌کنند و عناصر اصلی به شیوه‌ی معینی با یکدیگر مرتبط می‌شوند و با قصد معینی که نویسنده دارد در جهتی حرکت می‌کنند.

«قصه» مفرد «قصص» و از «قصَّ»، «یقصُّ» به معنای خبر، حال و شأن است. تاریخ پیدایش قصه با تاریخ خلق بشر روی زمین پیوندی نزدیک دارد؛ با اين حال در طول زمان و در دوره‌های گوناگون دچار تغییرات مختلفی شده است. قصه و قصه‌گویی در شرق کارکرد خاص خود دارد و با باورها و اعتقادات مردم مشرق زمين عجین گشته است. از زمانی‌که انسان‌ بت‌پرست بود و انواع بت‌ها را پرستش می‌کرد تا امروز که یگانه‌پرستی سراسر دنیا را فرا گرفته، قصه‌های فراواني روایت شده که به غلط یا درست مبنای باور مردم قرار گرفته‌اند. پیشگوها، کاهنان و جادوگران از جنبه‌های منفی قصه بهره می‌بردند و جنبه‌های مثبت قصه از آنِِ انسان‌هایی هدف‌دار بود که تکامل دینی و اخلاقی بشر دغدغه‌ی آن‌ها به شمار مي‌آمد. در اهمیت قصه همین بس که یکی از منابع مهم تاریخ بشر به‌شمار می‌آید و از آن‌جا كه بسیاری از حقایق زندگی نسل‌هاي مختلف آدميان را می‌توان از خلال اين قصه‌ها کشف کرد، تأثیر‌شان بر نسل‌ها و زمان‌ها غیرقابل انکار است. آن‌گاه که دشواري‌هاي زمانه را نمي‌شد پا به‌پاي جبر زمامداران به عينيت روايت كرد؛ قالب قصه‌ها به ياري مي‌آمد تا واقعیت‌ها هر چند به ايما و اشاره؛ اما بازگو شوند. شايد براي همين است كه قصه‌ها همواره بر افکار آدمیان اثر‌گذار بوده و انسان‌ها را به سوی خود جلب كرده‌اند.

بررسی قصه در قرآن کریم از چند محور دارای اهمیت است كه یکی به جنبه‌ی اعجاز قصص قرآن‌کریم باز مي‌گردد. چنان‌که در سوره‌ی یوسف، آیه‌ی ‌3 به آن اشاره شده: «با این قرآن که به تو وحی کرده‌ایم، بهترین داستان را برایت حکایت می‌کنیم که تو از این پیش از بی‌خبران بوده‌ای» و دیگر این‌که قصه‌هاي این کتاب آسمانی با فصاحت و شیوایی خاصی روايت شده و نه تنها رویدادهای گذشته با نظمی خاص به بیان درآمده‌اند، بلکه از رويداد‌هاي آینده نیز سخن به میان آمده است. دیگر آن‌که این قصه‌ها بر ساخته‌ی خيال نبوده و آميخته به آن نيستند. راست و بر حق‌اند. اين در حالي است كه انواع قصه‌‌هايي كه مي‌شناسيم پيچيده در رداي تخیل‌اند. از دیگر ویژگی‌‌های قصه در قرآن‌کریم بازگويي و بیان تاریخ و حقایق بسیاری از ارزش‌های دینی، اخلاق، فرهنگی و … برای مردمان است. ارزش‌هايي که در همه‌شان  پند و اندرزی برای مخاطب نهفته است و او را به تفکر وامی‌دارد. تفاوت دیگر قصه‌های قرآنی با قصه‌های بشری، محصور نبودن آن‌ها در مکان است. به عبارت ديگر، امکان وقوع آن‌ها در هر دوره و زمانی وجود دارد. قصه‌های قرآنی روايت‌كننده‌ی نبرد هميشگي ميان خیر و شر هستند كه اين وجه از قصه‌ها يادآور داستان مبارزه‌ی ناتمام انسان با خویشتن خویش یا با خويشتن دیگری است. بدين شكل مخاطب همواره در كشاكش با نفس، تصوير مي‌شود.

در قرآن قصه‌های فراواني آمده است: قصه‌ی آدم(ع)، قصه‌ی صالح(ع)، قصه‌ی ابراهیم(ع)، قصه‌ی لوط، اسماعیل،  یوسف، یعقوب(ع) و بنی‌اسراییل پیش از آمدن موسی(ع)، قصه‌ی موسی(ع) با فرعون و بنی‌اسراییل، قصه‌ی ایوب، داوود، سلیمان، سبأ، اصحاب القریه، یونس، ذی‌القرنین، مسیح(ع)، اصحاب اخدود، اصحاب کهف، اصحاب غار و داستان آدم، داستان گاو، داستان طالوت، داستان نمرود، داستان زکریا و یحییٰ، داستان عیسی و مباهله که تمامی آن‌ها مشحون از پیام‌‌هايي‌اند كه انسان را به عزت نفس و کرامت انسانی رهنمون می‌شوند، چنان‌که در پایان داستان سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 111 می‌فرماید: «در داستان‌هایشان خردمندان را عبرتی است. این داستانی بر ساخته نیست، بلکه تصدیق پیشینیان و تفصیل هر چیزی است و برای آن‌ها که ایمان آورده‌اند هدایت است و رحمت».

در کتاب پژوهشی در جلوه‌های داستان‌های قرآن نوشته‌ی دکتر محمود بستانی آمده است: «داستان به مفهوم گسترده‌ی آن پدیده‌ای است هنری که ساختار هندسی ویژه‌ای دارد. داستان‌نویس یک یا چند حادثه و نیز وضعیت‌ها، محیط‌ها و شخصیت‌ها  را برمی‌گزیند و آن‌ها را به زبانی تعبیر می‌کند كه گاهی به‌گونه‌ی روایت پیوسته و گاه به صورت گفت‌وگو (دیالوگ) یا آمیخته‌ای از هر دوي آن‌هااست و هر یک از این‌ها هدف فکری معینی را در بردارد.

نویسنده، عناصر این هدف را در دایره‌ی ممکن و محتمل (نه رفتارهای ممتنع) می‌آورد و این کار بر اساس «گزینش» ویژه‌ای از همان عناصر مزبور انجام می‌شود. تفاوت میان داستان مستند با داستان تخیلی بستگی به میزان تحرک و هیجانی دارد که در خواننده ایجاد می‌کند و بدون تردید این ویژگی در داستان مستند پیش از داستان تخیلی وجود دارد و اهمیت داستان‌های قرآنی در این نهفته است که با واقعیت‌ها سروکار دارند نه با وهم و خیال. بدین‌سان خواننده را نسبت به حوادثی متقاعد می‌سازند که مستند و دارای واقعیت‌اند، نه حادثه‌ای که صرفاً احتمال وقوع در آن می‌رود».

بنابراین اقتضاي ملکوت الهی چنین است که آن‌چه را می‌خواهد بگوید در پرده بگوید، در پرده‌ی قصه بگوید، پنهان بگوید تا ما آشکارش کنیم، رمز گشایی‌اش کنیم، رازش را بشکافیم، در آن تعمق کنیم و صاحب «قصه» و «داستان» را بشناسیم. پس آيا جهانِ بی‌داستان، جهانی بی‌معنا نخواهد بود؟ آيا زمیني بي آسمان نخواهد بود؟ اكنون و در آغاز هزاره‌اي ديگر، قصه و قصه‌خوانی هم‌چنان در جهان امروزین جایگاه و جذابیت ویژه‌ای دارد. پس خوب است به اين نيز بينديشيم كه با استفاده از داستان‌ها و قصه‌های قرآنی می‌توان امهاتي از مسایل جاري و ساري خويش را طرح كنيم، زیرا قصه‌های قرآن‌کریم بیانگر نشانه‌ها و لطایفی است که نظيرش در هیچ‌یک از قصه‌های دیگر يافتني نيست. نمونه‌اش، یکی از پیام‌های اصلی قصه‌های قرآن است. هر فردی که رویدادها و رخدادها و تضاد اندیشه‌های گوناگون فکری را در قرآن جست‌وجو مي‌كند، پی خواهد برد که ارائه‌ی تصویری از  انسان کامل يكي از اصلي‌ترين پيام‌ها در قصه‌هاي قرآني است.

یک نظریه از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:

«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!خلقیات ما ایرانیان هم چون رخت عروس به دنبال ما کشیده می شود. از نسلی به نسلی و از دیاری به دیاری دیگر. چرا این گونه ایم؟ این آیا سرگذشت ما است و یا سرنوشت ما؟